ناشناس نوشتن، بهتر است.
نمی توانید تصور کنید چقدر.
پایین تر که بیایید، منم؛ با فضای سیاه سفید آشفته ی ذهنم.
آن میان ها اما،...آنها اصلند. رگه های بنفش. آنچه واقعن منم. آنچه من ترم!
میانِ خطوط بنفش، همان چیزی ست از من؛ که یا نمی بینند، یا خودم پنهان می کنم.
من نمی دانستم وضعیت بدتر خواهد شد...
من فکر می کردم یک سال دیگر، همه چیز خوب شده باشد...
شاید آخرش همه ی وسوسه هام برای یکجا دیگر را رها کنم، برگردم همینجا.
همین جای قدیمی.
کنار احساسات قرمز. درونِ بنفش.
بین فیدهای گودر، این وبلاگ قدیمی را دیدم. حسرت خوردم بخاطر این سالهایی که ننوشتم.
می ترسم دیگر نشود مثل قبل نوشت.
گودر، زبانی که با خودم حرف می زدم را از من گرفته.
همه چیز عامیانه در ذهنم نوشته میشود.
بجای "را" ، "رو" فکر می کنم.
این، من نیستم.
چطور برگردم به خودم؟؟
خدا می داند چقدر چرت و پرت نوشتم اینجا... چرت و پرت هایی که الان خواندمشان و کلی حسرت خوردم و گاهی !wow گفتم و با خودم خندیدم...
دلم می خواهد همه چیز خوب بشود.
دلم می خواهد دوباره یک روز اینجا بنویسم.
دلم می خواهد همه چیز عادی بشود.
درست است که من همیشه همه چیز یادم می رود... اما یک چیزی این وسط هست که تغییر نمی کند...!
و من تحمل ندارم بیشتر فراموش کنم...
