تبليغاتX
آنــوژتــیـــا در خونِ من است

آنــوژتــیـــا در خونِ من است

می‌بخشید اما این‌جا بیشتر متعلق به من می‌باشد!

اما، من اینجا نمی مانم.... 

ناشناس نوشتن، بهتر است.

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 23:56  توسط yaas  | 

متکلف نویسی را دوست دارم.

نمی توانید تصور کنید چقدر.


+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 23:54  توسط yaas  | 

بالای این وبلاگ، قرمز است؛ مثلِِ من. وقتی که حتا در اوج ناراحتی هام، لبخند می زنم. لبخند های شیرین. با چشمانی مهربان، که اطمینان می دهند فضای رابطه، گرم خواهد بود.

پایین تر که بیایید، منم؛ با فضای سیاه سفید آشفته ی ذهنم.

آن میان ها اما،...آنها اصلند. رگه های بنفش. آنچه واقعن منم. آنچه من ترم!

میانِ خطوط بنفش، همان چیزی ست از من؛ که یا نمی بینند، یا خودم پنهان می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 23:52  توسط yaas  | 

آخرین نوشته ای که اینجا گذاشته بودم، برای 8 تیر 89 بود...

من نمی دانستم وضعیت بدتر خواهد شد...

من فکر می کردم یک سال دیگر، همه چیز خوب شده باشد...


+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 23:45  توسط yaas  | 

عاشق رنگ آمیزی این وبلاگ قدیمی ام شدم.

شاید آخرش همه ی وسوسه هام برای یکجا دیگر را رها کنم، برگردم همینجا.

همین جای قدیمی.

کنار احساسات قرمز. درونِ بنفش.

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 23:42  توسط yaas  | 

دلم هوای اینجا را کرد.

بین فیدهای گودر، این وبلاگ قدیمی را دیدم. حسرت خوردم بخاطر این سالهایی که ننوشتم.

می ترسم دیگر نشود مثل قبل نوشت.

گودر، زبانی که با خودم حرف می زدم را از من گرفته.

همه چیز عامیانه در ذهنم نوشته میشود.

بجای "را" ، "رو" فکر می کنم.

این، من نیستم.

چطور برگردم به خودم؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 23:40  توسط yaas  | 

دیگر نوشتن اینجا سخت است....

خدا می داند چقدر چرت و پرت نوشتم اینجا... چرت و پرت هایی که الان خواندمشان و کلی حسرت خوردم و گاهی !wow گفتم و با خودم خندیدم...

دلم می خواهد همه چیز خوب بشود.

دلم می خواهد دوباره یک روز اینجا بنویسم.

دلم می خواهد همه چیز عادی بشود.

درست است که من همیشه همه چیز یادم می رود... اما یک چیزی این وسط هست که تغییر نمی کند...!

و من تحمل ندارم بیشتر فراموش کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت 18:20  توسط yaas  |